هی دختره یه روزی میاد که همه چیز درست میشه..
همه چیز سر جاشه.همه چیز سرجاشه؟
ـ ترس.. ترس.. ترس
ـ از اندیشیدن..از آشکار شدن..از درمیان گذاشتن..از جلو رفتن.
ـ موکول کردن به آینده..همیشه در تعلیق..معلق میان موهومات..
ـ دیگر منتظر روزی که نمیاید و قراری بود روزی نیز دیگر نیست.هست اما فعل انتظار از یاد رفته است
ـ مدتهاست ..خیلی وقت است..ترس از لمس کردن..ترس از دوست داشتن..بدبینی..ترس از هماغوشی..باور نکردن..بی اعتمادی..حرافی زیاد..خستگی...
باری به هر جهت (13)
من دیگ حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..پس فقط اجازه بده دیدنامون..حسامون محدود باشه به همین قرار های شبانه..هر چی که بیشتر میگذره،بیشتر میگذره از اونی که بودم و اونی که نمیشم و به هر حال غریزه..میخوام بگم گور بابای حرف زدن و اینا..میخوام بگم روی تخت خیلی خوبه..خیلی از زنا روی تخت خیلی خوبن..خوب بودن روی تخت بسه زنا..خوب بودن روی تخت بسه دخترا....شما باید قیام کنید..دختران جهان به پا خیزید..این تخت لعنتی رو ..این خوبی ناگزیر رو فراموش کنید..دست به دست هم بدین و دور کره زمان یه حلقه یزرگ تشکیل بدین..نه این حرفها نیست..تو همون روی تخت بهتری..بزار برای نسلهای بعدی..کاری نکن که فکری بشم..اونقدر خوب باش که نتونم از پنجره به بیرون نگاه کنم..اونقدر خوب باش که نتونم آینده رو ببینم..نتونم برم تو رویا..اونقدر خوب باش که گذشته رو احساس نکنم..اونقدر خوب باش که فکر کنم با همه فرق دارم..اونقدر که پرواز کنم..پرنده بشم..آب...آبی....دور...فراسو...اونقدر که بخندم و فکر کنم ابدیه...اونقدر که تمام دنیا بشه زمزمه تو..مثل آب توی همه جام جاری شو..اب..ابی... آب..آبی ... دور...
بغلم کن
از امروز؟همین الان؟کجا؟همه بالاخره به یه جایی میرن.همه چیز خنده داره یا هیچ چیز خنده دار نیست.احساس بد داشتن در کنار احساس خوب داشتن که احساس داشتن.گنگ حرف زدن.عادت کردن به هرزگی.آینده را حذف کردن.آینده را منتقل کردن به رویا.دور شدن.نزدیک شدن.شلوغی.کندی.فراموش کردن.دلواپسی.دستپاچگی.
اینجوری
چند ماه تئاتر ندیدم.تئاتر توی تئاتر. شهرُهیچکدوم از کارای چند ماه اخیر رو ندیدم.یادم رفته
خب "وقتی همه خوابیم"فیلم بدی بود دیگه.باید گفت اونایی که میگن فیلم خوبیه بی سلیقه اند؟شاید
این روزا چقدر رابطه م با دوستام تخمی میشه.با رضا شد.با محمدرضا شد.با شادی شد.خب خوب نیست.پسرها رو میشه یه کاریش کرد.بعدن درست میشه بالاخره.ولی دخترا خیلی وقتا نه.یعنی این سکس لعنتی.
"سه میمون"(نوری بیگله جیلان)رو دیدم و حال کردم و فیلم قبلیش(اوزاک)هم خیلی خوب بود(محشر بود)."در شهر سیلویا"رو دیدم که شاهکار بود و وسیع تر کردن مرزهای زبانی سینما.
فیلم آخر بهمن قبادی(کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) رو دیدم و چقدر خوب بود.درباره گروههای موسیقی زیرزمینی تهرانه و خب یه جورایی فوق العادست.
درباره چی حرف میزنم؟عادت کردم درباره یک چیز حرف بزنم.عادت خوبی نیست(عادت خوبیه)
من فکر میکنمُ فکر کردن من به تو حاصلی ندارد جز در من فرو رفتن تو که از من در فکر من چیزی جا میماند چیزی که پر نمیشود جز با تن تو و آنوقت جدا میشوی تو. دوباره دو تن میشویم.
تله فیلم علیرضا امینی (شکر با قهوه) دیروز تعطیل شد و امیدوارم دوباره شروع بشه و تازه داشتیم عادت میکردیم به کار کردن و این حرفها
هیچکس نمیدونه داره چیکار میکنه.هیچکس هیچوقت نمیدونسته داره چیکار میکنه؟یا الانها اینجوریه.
باری به هر جهت(11)
یادم نمی آد در مورد این مساله تصمیمی گرفته باشم.چرا فکر میکنم و به همه میگم که تصمیم گرفتم و عملیش کردم.اتفاقی پیش اومد.توی جریان قرار گرفتم و اینجوری شد که هست والا خیلی ربطی به اراده من نداشت و خب خوشحالم(همه خوشحالن)که این اتفاق افتاد.گذشته خودت توی ذهن خودت عوض میشه.فکر میکنی در گذشته(همین چندماه پیش)این فکر رو داشتی و فلان کارها رو کردی اما خب فقط پیش اومد.همینجوری پیش اومد و همین.میشد که همینجوری پیش نیاد و همین.حالا خوبم.حالا امیدوارم.حالا خوار همه چیز گائیده میشه.کون همه چیز پاره میشه....همه دنیا مال من میشه.مال تو میشه..خنده ها ابدی میشن...همه چی میشه که میشه.
باری به هر جهت(10)
دنبال یه عکس خوب میگردم توی صفحه ها
دنبال چه چیزایی میگرده این پسره اینجا٬مگه نمیدونه؟
لطفن جیغ نزن اتاق بغلی میشنون
این پسره هنوز خیلی مونده که خیلی چیزا رو بلد شه٬حالا حالا ها٬مگه خیلی وقتش نیست؟
اول دلم میخواست شلوار اون رو بکشم پایین و فکر نمیکردم نخواد و ممانعت کنه خودش که پایه بود یه بار دیگه ام اینطور شده بود به هر حال اونبار خودم کشیدم پایین و درست شدش آخرش با یه وضعیتی و اینبار که اینکار رو نکردم نشد و خب تا یه جاهایی پیش رفت و خودم خرابکاری کردم .
این پسره آدم از همه چی پرتیه.اون باید هیچ کاری نکنه٬مگه نمیدونه هیچی ؟
یه جک خوب تعریف نکردیم فقط کردیم
باری به هر جهت(9)
حواست هست که داره بهار میشه و اینقدر مشغولیم که نفهمیدیم سرد بود و ما بوس بازی میکردیم میکردیم میخوردیم می کردیم کار تمام وقت تا که سرما خوردیم خوردم به در بسته.تا کی؟بگو
اگه بشه موقع سکس حرف نزنی یا فقط حرفهای سکسی بزنی اونوقت من که عاشقت میشم فردا دیگه جلوی همه نمیکشی پایین که جای پای خدا رو بیاین ببینین وقتی داره آروم آروم نفساش کشدار و کشدار میشن که چند لحظه بعد دنیا عوض میشه به خاطر چند قطره همش چشمات بسته میشه که نگاه کنی و تندتند قلبت از اون پایین از اون عمق برمیگرده سر جای خودش که دیگه حرفهای درگوشی کافی نیست و باید تو خیابونا جار بزنیم که همه ندونن و ببینن که الکی هی نگن حیف شد و بگن کم اوردن از این همه شور از اینهمه جا پا روی پوستت از اینهمه طولانی از اینهمه صورتی از اینهمه نرمی از اینهمه راحتی از اینهمه حرفهای سکسی از اینهمه همه چی از اینهمه قطره که بارون میشه از اینهمه بارون که دنیا رو میبره از اونهمه خواب که دنیارو که بارون ببره ما رو میبره و غرق میشه همه چی
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر(6)
1
سراسر سیاه پوشیدم
تادر زمینه برفی نظرگیرت شوم
پرسیدی
کسی مرده؟
2
فکر می کردم نگاهم می کنی
در دوردست چنين فکر می کردم.نزديک شدم
نگاهم می کردی.تو فقط نگاه می کنی
3
درچشمانت که می افتم
پشيمان می شوم از هرچه
که ساخته بودم.از نو ساخته میشوم در چشمانت
آنچه را که فکر می کنم
همان حین اندیشیدن پشیمان می شوم
۴
حق می دهی به خودت
برای کينه ات وحق می دهی به من
برای دشمنی ام و سکوت می کنی.
سکوتت خشمگينم می کند.
حق
می دهی
به خشم.
درجنگل تو ستيزی نيست
...
که
زندانت اينقدر
خوشايند
است.
5
گدا نیستم خانم
چند لحظه ای
صورتتان را قرض می دهید
روز مبادای من بی خلوت مانده
جمله(فرض):جهان(دنیا-هستی)به قهقهرا(آشفتگی-غرق شدگی-سردی-فروپاشی-آشفتگی) میرود.
جمله(فرض):جهان بیش از هر زمان دیگر نیاز به آمدن منجی(مسیح.مهدی و...)دارد.
تاریخ(جهان-دنیا-هستی-زندگی-بودگی)سیر(اگربه آن قائل باشیم به مفهوم فقط عنصری پیش رونده در زمان)طبیعی(که اتفاقی خاص(سازخارج-صدایی فالش) نیفتاده که درروندش تغییری ایجادکند) خودراطی می کند. نجات(به مفهوم کلی بازگشت وضع فعلی به وضع پیشین و آرامشی که گویا در گذشته بوده(توهم؟))محلی ازاعراب ندارد.نه زیبایی می تواند مسیرش را عوض کند.نه عدالت و نه هیچ دال برساخته ای.آمدن منجی(چه فردی باشد چه صفتی چه تمدنی)امیدی واهی نیست بلکه ساخته ای دلبخواهی ست برای سرگرم شدن.هستی(...)از نظم نخستین(نظم از نظرگاه امروزی وشاید آن زمانها هم چیزی جز بی قاعدگی نسبت به گذشته خطاب نمی شد)به سمت آشفتگی معاصر(که فقط وفقط(نسبیت پس؟)درمقایسه با تاریخهای دور معنا(؟)می دهدودرآینده خودمی شودنظم پیشین) پیش می رود(بامنطق قابل تحلیل است شاید).انسان(اجتماع)توانایی دخالت خوداگاه(براساس تصمیمی جمعی واز پیش تعیین شده)درآن رانداردوگاه فکرمی کندکه می شودوحتی یکباربه یادنمی آوردکه شده باشد و حدس شدگی درآینده رانیز بافرار از منطق(منطق؟) و بوسیله منطق برای دلخوش بودگی و موضوعی برای تفریح به میان می آورد.فرق آیندگان(پیش بینی مسخره ای محض سرگرمی) اینست که نظریات مدرن این روزها برایشان می شود نظریات مدرن آن روزها که بدردی نمیخورد و به کاری نمیاید و یا که اصلن از فرط بی توجهی یادشان میرود ..آنها منتظر منجی نمی مانند.زیبایی برایشان می شود قراردادی دلبخواهی که پیشینیان توهم متعالی بودن یا سرشار از لذت بودنش راداشته اند(امروز گاو هندی های دور و ستایش خورشید و..را همین می پنداریم)آیندگان تر نمی توانند لذت ببرندازچیزها و لذائذ امروزی.عشق بازی (که امروز هم حرف میزنند درباره اش)،مخدر،هیجان،تماشا،سفر، دیگر آنها را ارضا نمیکند.....چاره ای نمی ماند....آگاهی آیندگان منجر به ظهور دیکتاتوری دیگرگونه ای می شود که دانش و دانایی را سرنگون کند و ازمیان بردارد برای جلوگیری از انحطاط آدمیان و پرورش نسلی بی دانش (دانش به مفهوم دانایی مطلق..به مفهوم دستیابی به هسته به جوهر چیزها و مفاهیم..به مفهوم داشتن همه چیز..توانایی هر کاری..فهم مطلق)برای تداوم که هیچگاه موفق نمی شود.
شایدهم آن روزها دالهای تازه ای بوجود آید و لذت معنایش دیگرگون شود و چیزهایی شود که ذهن امروز را قد نمی دهد وبرای ادامه راههای تازه ای یش رو بیاید
درباره آینده اگر می خواهم حرف یزنم چاره ای جز حدس زدنی با دانسته های امروزی ندارم و چون از آن خبر ندارم می شود حشوگویی.لفاضی بیهوده(مانند همین دوکلمه) برای ارضای خود به عنوان کسی که می فهمد(خنده داره اینو بگی.) که وقتم راپرکنم و خوشم بیاید ازخودم.نوشتن گاهی کلافه ام می کند.هر نوع حرف زدن و هر نوشته ای و کلمه ای و ایده ای نه تنها اتفاق نیست بلکه بدیهیست همانقدر که تشنگی درگرما.آیندگان این را می دانند وسکوت می کنند و نمی نویسندو نمی دانم چه.
چرندبافیهای(نشخوار شنیده ها وبدیهیاتی معمولی) بالا که همه از خواندن جمله«پرنس می گویدزیبایی دنیارانجات می دهد»(ابله.داستایوسکی)ناشی شد می تواند دلیلش این باشدکه مدتهاست ننوشته ام چیزی و«ازهیچی بهتر»است و در نگاهی اجمالی(کلمه رو) چندان منطقی پشتش نیست و چیزهایی واهی رافرض گرفته وآنوقت رویش ساختمان کرده و درآخرنیز ناگهان موضوع را به زمینی بی مناسبت وبی ربط پرت می کند و اینها را برای در رفتن نمیگویم و میگویم و همه چیز همین است و درباره اش همین را میشود گفت و اصلن چه گفتنی بود و چه ادامه ای.
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر(5)
آدم آماتور وقتی برف میاید یا اتودی برای روزهای برفی.
برف نمیاد،برف بیاد
سرما رو بهونه میکنم و دستات نگه میدارم تو دستام دستات فردان دستات خدان
اینبار که برف میاد
زمین که یخ بزنه
لیز میخوری و می افتی تو بغل من
همینجوری میمونی..همینجوری میمونی.. تمام عمر..
حالا من فکر میکنم که چقدر آدم بهتریم و دیگه نمیترسم از هیچی و صدام اونقدر خوب میشه که برات آواز میخونم و اصلن خجالت نمیکشم که بقیه دارن نگام میکنن،عشق بازی ما رو همه میبینن،بزار تا آخر عمر همونجوری بمونیم..تمام عمر..و اونوقت دیگه میشم یه آدم بدون گذشته ..بدون آینده..میشم یه آدم توی آغوش تو
و خواب زمستونی شروع میشه
میشه
اینبار که برف بیاد بهت نشون میدم..همه چیز رو بهت نشون میدم ...
