تبليغاتX
ت ا ل ا پ

ت ا ل ا پ

تمرینات اجباری دوچرخه سوار ذخیره در سالهای بی مسابقه


کثافت حالم از خودم بهم میخوره..
+   89/05/03     عین  | 

يك بدن و بدون هيچي

چرا نميتونم بنويسم؟چرا اينقدر احساس ناتواني ميكنم و در عين حال احساس توانايي؟چرا  فكر ميكنم خيلي گه تر از چيزي هستم كه به نظر ميام؟ديگران گول من رو ميخورند؟چرا اوضاع درست نميشه؟چرا از همه متنفر شدم؟تقريبن از تك تك اطرافيانم و اونوقت بيشتر از قبل روي رابطه پافشاري ميكنم؟با جمع،با كتاب،با فيلم از فكر كردن فرار ميكنم  و فكر ميكنم اين كه مينويسم به نوشته هاي يك بچه ميماند و به سوالات ابلهانه يك بيسواد كوچك.چرا اينجوري شد؟چرا تكراري ام؟از خودم بدم اومده.از چيزي كه هستم بدم اومده و چيزي كه از خودم براي خودم ساخته ام، آن "ديگري"،بي نهايت  تمام تنهاييم را پر كرده و راهبر من شده و ديگر نميشود كه نميشود.

+   89/04/29     عین  | 

باری به هر جهت(16)


هيچ خبري نيست يا هيچ فكر كردي اين جاها آدما تو تاكسي چقدر به يه چيزايي فكر ميكنند مثل دوست داشتن يا تحقير و تازه اينروزها همه محسن چاوشي گوش ميكنند.شما چطور؟اهل شعر خواندن هستيد؟

ميل به نوشتن داشتم و فكر كردم هيچ كلمه اي برايش ندارم و هيچ طرحي برايش ندارم و صرفن ميشود همان نق هاي هميشگي و "حالم از همه چي بهم ميخوره ها" و اين تكرار لعنتي  همين را هم كه مينويسم و همين را هم كه ميگويم انگار مانند همين دختر كه بارها عشق بازي كرديم  و بارها فكر كرديم كه بار آخرمان است و بارها عشق بازي كرديم و ديگر فكر نكرديم كه بار آخرمان است و ديگر هيچ فكري نكرديم و غرق شديم و دگر بار سر برآورديم و غرق شديم و غرق شديم و غرق شديم و هي!كمك،هي!كمك .آي آدمها و آدمها همه شان به كمك احتياج داششتند و كسي نبود در ميانشان كه فراغتي يا فرصتي يا حميتي يا غيرتي براي كمك به همانندان خود داشته باشد و آدم ياد آن آهنگهاي يوناني قديمي مي افتد در آن دستگاههاي گرامافون قديمي كه هيچوقت نديده و در آن خانه هاي مفرش قديمي كه هيچوقت نديده و غرق شود در رويايي كه هيچوقت نديده و هر كجا كه نگاه كند عكس يخ يار باشد و آنوقت اين وسط ديگر كسي هوس نكند كسي را بكشد و انگار مانند همين عكسي كه بر ديوار اتاق تو چسبانده و رفته ،دنيا پر از رنگ شده و ديگر هيچ "پدر"ي بد نباشد،راستي مشكلت با پدرت حل شد؟برو بابا در موردش حرف نزنيم ،بسه،به جاش بهم بگو چرا ديگه نميتونم بنويسم؟چرا اينقدر ميل به نوشتن دارم و هيچ فكري براش ندارم؟چرا آدمهاي توي فيلمها..خونه هاي تو فيلمها..حتي درياهاي  تو فيلما اينقدر با چيزايي كه دور و برم ميبينم فرق داره چرا همه چيز داره شكل همه چيز ميشه و حتي روياهام هم داره مثل اينجا ميشه و ميل به نوشتن، ميل به دوست داشتن ،ميل به ساختن،ميل به جلو  و هزار ميل كوفتي ديگه بدون طرح مونده و همش ميخوابم....هميشه خوابم مياد و نميتونم بخوابم..اجازه دارم گريه كنم؟..ببخشيد آدم توي اين سن و سال هم گاهي تو مواجهه بااحساساتش دچار مشكل ميشه..من ديگه حرفي ندارم ..يعني حرف كه زياد دارم..من ديگه نميتونم ..من رو تو يه كلينيك بستري كنيد با كلي پرستار خوشگل و دكتراي آدم حسابي و كلي نشئه جات و كلي فيلم و كلي كتاب و كلي گل و همه چيز و من رو خوب كنيد و من رو تبديل كنيد به يه آدم كه قرار بود بشه و جلوش رو گرفتيد..مثل من زياده..خودتون ميدونيد....چرا اين شكلي شدي تو پسر؟..هميشه دلش ميخواست گريه كنه؟..يعني هر چي كه ميشد ،چه شادي و چه ناراحتي بغض ميكرد..بعدش خجالت ميكشيد اما اون لحظه احساس خوبي داشت..خورشيد دوباره طلوع كرده و به روز محشر آفتابي منتظر اراده شماست...در استانهاي جنوبي روزانه هزاران نفر..دوستم داشته باش..دوستم داشته باش لعنتي...و در عصر زدودن توهم از چهره مدرنيته ، جهان سوم هنوز..هنوز... هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و با پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند  كه چرا اینجوریه و اونجوری نیست....كمك كمك..كمك...كسي نيست؟..صداي اون لعنتي رو كم كن..اجازه دارم گريه كنم؟

+   89/02/15     عین  | 

باری به هر جهت(15)


و ديگر اينكه برفها هم اينجا آب شده اند از وقتي تو رفته اي و آن داستان جنايي كه قرار بود با آنها شروع كني نيز ديگر امكان وقوع ندارد زيرا كه برفها آب شده اند و زيرا كه  هميشه همین بوده و ظاهرن اين تنها قانون هنوز پابرجاست كه دنيا آنطوري كه تو ميخواهي يا تصور ميكني پيش نميرود و ديگر اينكه آن دختري كه دوست ميداشتي و او هم آنقدر عاشقت بود ديروز برايم نوشت كه ديگر دوستت ندارد و  اينرا اول بار زماني فهميده كه  به علت مستي يا هر چي با يكي از آنها – كه تو نيك مي شناسيش- خوابيده و  از آن روز هر بار كه اين اتفاق افتاده – به دليل مستي يا هر چيز – اين فكر در او قوت بيشتري يافته كه آيا اصلن هيچگاه تو را دوست ميداشته،يعني تو را و نه بدن تو را،توي فارغ از بدنت را؟...زيرا حالا وقتي به تو مي انديشد به بدن تو مي انديشد و اگر دلش براي تو تنگ شود براي بدن تو تنگ ميشود و تازه ميگفت و با مزه ميگفت كه چيز تو - خودش گفت چيز – هيبت خاصي داشته و اين را حالا مي فهمد و چيز تو در نظرش قدر بيشتري يافته و اينها و ديگر اينكه چرا ديگر برايم نمينويسي ؟..كارم اين شده كه روي تخت دراز ميكشم و به سقف خيره ميشوم(اين كار را از يكي از قديمي ها ياد گرفته ام كه اسمش محمدرضا بود)و خودم را كنار تو تصور ميكنم كه با هم راه ميرويم و ميخنديم و دعوا ميكنيم و اينها و مگر قرار نبود وقتي رفتي خيلي زود كاري كني كه من هم بيايم آنجا؟از همه چيز متنفر شده ام و حالم از همه چيز به هم ميخورد و آنها همه چيزم را مسخره مي كنند و مسخره بودن تنها راه ماندن من كنار آنها شده و مگر قرار نبود تو خيلي كارها براي من بكني و ديگر اينكه برايم بنويس...برايم بنويس لعنتي..وديگر اينكه روي تخت دراز ميكشم و به سقف خيره مي شوم..

+   89/02/06     عین  | 

 

شهامت بازی کردن داشته باش
«کتاب زندگان»

+   89/01/30     عین  | 

باری به هر جهت(14)

 

۱.آلفرد دو موسه ميگه آزاردهنده ترین خاطره،شکنجه آورترین حسرت زندگی ،یاد عشقی واقعی است که به سادگی از کف رفته باشد ولي خب خيلي چيزهاي ديگه هم ميتونه باشه اصلن اگه خاطره اي مونده باشه اگه خاطره اي اصلن باشه از چيزي اگه اصلن گذشته اي ياد تو بياد .همين فقدان گذشته همين حسرت گذر آن زمان نه به خاطر از دست رفتن عشق بلكه به خاطر از دست رفتن زمان و بازتوليد نشدنش.شكنجه هاي بزرگتري هم هست

2.میگه اوضاع اونقدر بهم ريخته ست كه نگو كي اوضاع اينقدر بهم ريخته نبوده بگو تويي كه فرار هم نميكني

3.میگه سرت گرم نيست.فرار نميكني.نموندي.هيچي درباره ت نميشه گفت.چرا بهش زنگ نزدي كه دير شد.از همه چيز ميترسي يا از ترسيدن يا همه چي بهونه ست يا چي؟فوتبال؟پوكر؟چي داري ميگي تو؟

4.میگه كدام كارهاي عقب افتاده؟كاري بود؟كدام كارهاي نكرده؟چيزها دور من انبوه و من چيزي بين آدمها.به چشم چيز نگام ميكنن.ميفهمي؟.حتي كپي گذشته هم نيستي.كدوم گذشته؟برميگشتم اگر.میگه خدايا دلم ميخواد يكي رو بغل كنم.مثلن یکی.همه چيزم بر باد رفت.ترخدا حالت از من بهم نخوره يعني ميفهمي چي ميگم؟نه.اگه قبلن نزديك بودم حالا خيلي دورم يعني فكر رسيدن هم سخته ..يعني معجزه..يعني پيدا كردن يه چمدون..يعني چراغ جادو...

5.میگه ميخوام ازينجا برم.از خونمون برم.چرا اينجوريه همه چيز.اينجوريه همه چيز.اگه قبلن اميد آينده اي بود الان ديگه خب الان همون آينده هست.

6.فلاني ميگه....مادر (كدام مادر؟)ميگه...نيچه ميگه...موسوي ميگه...فوكو ميگه..گاندي ميگه...حتي داريوش ميگه...آدمي كه حالش خوب نيست ميگه..كسي كه تازه از زندان برگشته ميگه..كسي كه خيلي وقته از زندان برگشته ميگه....شاملو ميگه...كسي كه از كارش راضي نيست ميگه..كسي كه زنش رو دوست نداره ميگه...مرد خوشبخت ميگه..شاعر ميگه...يارو ميگه..

7.من چي؟ من چي؟ كدوم من..پنج صبح شده و دلم ميخواد بخوابم..دلم ميخواد واسه يكي حرف بزنم..مثلن چه ميدونم...هيچ فرقي ندارم با هيچي..

 

+   88/10/29     عین  | 


هی دختره یه روزی میاد که همه چیز درست میشه..

+   88/05/13     عین  | 

همه چیز سر جاشه.همه چیز سرجاشه؟


ـ ترس.. ترس.. ترس
ـ از اندیشیدن..از آشکار شدن..از درمیان گذاشتن..از جلو رفتن.
ـ موکول کردن به آینده..همیشه در تعلیق..معلق میان موهومات..
ـ دیگر منتظر روزی که نمیاید و قراری بود روزی نیز دیگر نیست.هست اما فعل انتظار از یاد رفته است
ـ مدتهاست ..خیلی وقت است..ترس از لمس کردن..ترس از دوست داشتن..بدبینی..ترس از هماغوشی..باور نکردن..بی اعتمادی..حرافی زیاد..خستگی...

+   88/05/07     عین  | 

باری به هر جهت (13)


من دیگ حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..من دیگه حوصله عاشقی رو ندارم..پس فقط اجازه بده دیدنامون..حسامون محدود باشه به همین قرار های شبانه..هر چی که بیشتر میگذره،بیشتر میگذره از اونی که بودم و اونی که نمیشم و به هر حال غریزه..میخوام بگم گور بابای حرف زدن و اینا..میخوام بگم روی تخت خیلی خوبه..خیلی از زنا روی تخت خیلی خوبن..خوب بودن روی تخت بسه زنا..خوب بودن روی تخت بسه دخترا....شما باید قیام کنید..دختران جهان به پا خیزید..این تخت لعنتی رو ..این خوبی ناگزیر رو فراموش کنید..دست به دست هم بدین و دور کره زمان یه حلقه یزرگ تشکیل بدین..نه این حرفها نیست..تو همون روی تخت بهتری..بزار برای نسلهای بعدی..کاری نکن که فکری بشم..اونقدر خوب باش که نتونم از پنجره به بیرون نگاه کنم..اونقدر خوب باش که نتونم آینده رو ببینم..نتونم برم تو رویا..اونقدر خوب باش که گذشته رو احساس نکنم..اونقدر خوب باش که فکر کنم با همه فرق دارم..اونقدر که پرواز کنم..پرنده بشم..آب...آبی....دور...فراسو...اونقدر که بخندم و فکر کنم ابدیه...اونقدر که تمام دنیا بشه زمزمه تو..مثل آب توی همه جام جاری شو..اب..ابی... آب..آبی ... دور...

+   88/04/07     عین  | 

بغلم کن


از امروز؟همین الان؟کجا؟همه بالاخره به یه جایی میرن.همه چیز خنده داره یا هیچ چیز خنده دار نیست.احساس بد داشتن در کنار احساس خوب داشتن که احساس داشتن.گنگ حرف زدن.عادت کردن به هرزگی.آینده را حذف کردن.آینده را منتقل کردن به رویا.دور شدن.نزدیک شدن.شلوغی.کندی.فراموش کردن.دلواپسی.دستپاچگی.

+   88/02/25     عین  | 

اینجوری


چند ماه تئاتر ندیدم.تئاتر توی تئاتر. شهرُهیچکدوم از کارای چند ماه اخیر رو ندیدم.یادم رفته
خب "وقتی همه خوابیم"فیلم بدی بود دیگه.باید گفت اونایی که میگن فیلم خوبیه بی سلیقه اند؟شاید
این روزا چقدر رابطه م با دوستام تخمی میشه.با رضا شد.با محمدرضا شد.با شادی شد.خب خوب نیست.پسرها رو میشه یه کاریش کرد.بعدن درست میشه بالاخره.ولی دخترا خیلی وقتا نه.یعنی این سکس لعنتی.
"سه میمون"(نوری بیگله جیلان)رو دیدم و حال کردم و فیلم قبلیش(اوزاک)هم خیلی خوب بود(محشر بود)."در شهر سیلویا"رو دیدم که شاهکار بود و وسیع تر کردن مرزهای زبانی سینما.
فیلم آخر بهمن قبادی(کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) رو دیدم و چقدر خوب بود.درباره گروههای موسیقی زیرزمینی تهرانه و خب یه جورایی فوق العادست.
درباره چی حرف میزنم؟عادت کردم درباره یک چیز حرف بزنم.عادت خوبی نیست(عادت خوبیه)
من فکر میکنمُ فکر کردن من به تو حاصلی ندارد جز در من فرو رفتن تو که از من در فکر من چیزی جا میماند چیزی که پر نمیشود جز با تن  تو و آنوقت جدا میشوی تو. دوباره دو تن میشویم.
تله فیلم علیرضا امینی (شکر با قهوه) دیروز تعطیل شد و امیدوارم دوباره شروع بشه و تازه داشتیم عادت میکردیم به کار کردن و این حرفها
هیچکس نمیدونه داره چیکار میکنه.هیچکس هیچوقت نمیدونسته داره چیکار میکنه؟یا الانها اینجوریه.

+   88/02/12     عین  | 

باری به هر جهت(12)


نزدیک سه ساعت بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم رفتم که بخوابم.

+   88/01/22     عین  |